تبليغاتX
porteghal.blogfa.com

535353

نارنجی

535353

http://535353.blogfa.com

porteghal.blogfa.com

porteghal.blogfa.com

porteghal.blogfa.com

سلام
من نارنجی متولد 18 اسفند سال ... هستم...دختری با افکار و دنیای خودش...
عاشق رنگ نارنجی....علاقه مند به طراحی و گرافیک..زبان..نجوم و ستاره شناسی...معماری...
و شعر و نویسندگی...گاهی اوقات یه چیزایی هم مینویسم..
براتون ارزوی بهترینها رو میکنم..... Narenji

porteghal.blogfa.com

حالم خوب نیست..
 

سلام

چند روز پیش یه شمع روشن کردم...داشتم همینطوری شمع و نگاه میکردم...یه دفعه یه چیزی

نظرمو جلب کرد....اینکه شمع چقدر اروم و متین میسوزه....چه قدر بی صدا....چه قدر اروم

با اینکه ممکنه باد بیاد و اونو خاموش بکنه بازم ارامش خودشو حتی وقتی که خاموش میشه حفظ

میکنه....عمر شمع فقط ده دقیقه بود...اما به نظر من افتخار شمع اینه که حتی توی این عمر کوتاهش

از اول تولدش تا اخر مرگش با ارامش سپری میشه....ارامشی که خود شمع اونو به وجود اورده...

شمع حتی وقت خاموشی ارومه و ارامش داره....کاشکی ما ادما هم میتونستیم مثل شمع در

مواقع مشکلاتمون ارامش داشته باشیم....و همیشه اروم باشیم...درسته که طبیعت شمع اینه

ولی چرا ما نتونیم مثل شمع باشیم؟؟؟

گاهی وقتام با خودم میگم شمع تنها دغدغه ی زندگیش عمر کوتاهشه....اما ما ادما باید هزار تا

مسئله رو تحمل کنیم.......

نمیدونم............ولی عاشق ارامش شمع شدم.....شاید مسخره باشه........ولی از نگاه کردن به شمع

خیلی لذت میبرم....البته وقتی که روشنه....

.........................................................................................................................................

نارنجی چند روزه دلش بدجوری گرفته...نمیدونم چیکار کنم...دیگه مثل قبل با کمترین بهونه ای

از ته دل نمیخندم....خیلی ناناحتم..

فکر کنم افسردگی مزمن گرفتم..........نهههههههههههه خدا نکنه....شوخی کردم....ولی بعید نیست

این روزا کارم شده طراحی بعضی وقتام موسیقی گوش میدم...یه کم زبان میخونم...ولی بیشتر اوقات

شعر میگم و مینویسم....شاید بعضی از شعرامو توی وبم گذاشتم.....

دلم خیلی گرفته....نارنجی خسته شده...از زندگی نه..از این خبرای بدی که این مدت شنیده

این هفته بدترین بود...شاید باورتون نشه ولی از بیکاری تو خونه بعضی وقتا الکی میرم مدرسه

به معلمام سر میزنم و یه کمم کمک میکنم که یه باری از روی دوششون برداشته بشه....

تا ساعت سه شب نمیخوابم عوضش تا ساعت دوازده خوابم....البته بعضی وقتام ساعت نه یا ده

بیدار میشم روزایی که بخوام برم مدرسه.........

تابستونم اومد و من هنوز هیچ کاری نکردم....این ازمونام که دست از سر کچل من بر نمیداره که

همین فردا ازمون دارم.......هیچی نخوندم...واسه ی امتحانام خونده بودم دیگه....

کلی برنامه ها داشتم واسه تابستون...حالا حوصله ی هیچ کاریو ندارم....اینقدر هم واسه خودم کار و

گرفتاری درست کردم که نمیدونم به کدومش برسم...میدونین اشکال من اینه که زیادی واسه خودم

علایق دارم...دوست دارم همشونو ادامه بدم...تا اینجام خوب پیش رفتم...راضیم...ولی نه خیلی....

فعلا که حالم خرابه....

ای بابا....هر کاری میکنم حالم خوب نمیشه........تازشم بدتر از اون اینه که قرار تا چند روزه دیگه

یه خبر بد بهم برسه..دعا کنین نارنجی حالش از این بدتر نشه.....

دلم خیلی گرفته....حالم خرابه....

قراره تا چند روزه دیگه به قول خودم رسما بدبخت بشم..تا الان تقریبا بدبخت شدم حالا قراره تا چند روزه

دیگه رسما و کاملا بدبخت بشم........برام زیاد دعا کنین...خیلی زیاد

یه تراجدیه باحال در انتظارمه....داره روزشماری میکنه تا بهم برسه............خدا نکنه...ولی چی کار

میشه کرد ادم باید حقیقتو قبول کنه

 

اینجانب نارنجی متولد هجده اسفند سال ... خیلی دلم گرفته و نمیدونم باید چیکار کنم چون یه تراجدی

بزرگ در انتظارمه...و البته تا الان هم مقدار زیادش بهم رسیده....امیدم به اون یه ذرست که امیدوارم

نازل نشه....(جدی نگیرین امیدوار نیستم چون نازل شدنش حتمیه)

و پذیرای پیشنهادهای شما در جهت بهبودی حال خرابم هستم..........

 

توی پست بعدیم کاملا براتون توضیح میدم که جریان اون مصیبته از چه قراره....فقط فعلا تا این حد بدونین

که اخره بدبختیه.................    

 

نارنجی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:43 توسط نارنجی |
دوست داشتن چه تلخه ... جدایی چه سخت
 

سلام

دیروز ۱۹/۳/۸۸ سه شنبه امتحانامون تموم شد...بالاخره ایام الامتحان دست از سرمون برداشت..

قسمت مهمش این بود که با دوستای خوبم و معلمای عزیزم یعد سه سال خداحافظی کردم..

دوستای گلم امیدوارم به جای تمام اشکایی که برای جداییمون ریختین شادی نصیبتون بشه..

خیلی دوستون دارم براتون ارزوی بهترینها رو میکنم......

همیشه به یادتونم ...........امیدوارم سال دیگه با هم باشیم ....

 

زینب و شکوه و شادی عدیدم  کله پوکای خوب:

خیلی دوستون دارم .. همیشه به یادتونم....

 

زینب دلم برای خودت خنده هات اخی گفتنات تنگ میشه ... خوشحالم از این که سه سال باهات بودم

چیزای زیادی رو ازت یادت گرفتم..دوست دارم خیلی زیاد (همیشه به عنوان یه دوست صمیمی)

 

شکوه دلم برات خیلی تنگ میشه لبخنداتو فراموش نمیکنم....همیشه به عنوان یه دوست صمیمی

دوست دارم..یادت باشه که من فقط چیزا و خاطره های خوب و پیش خودم نگه میدارم هشت سال

دوستیمون عالی بود...

 

شادی دلم خیلی برات تنگ میشه همیشه دوست دارم خیلی زیاد.......

اون روزا رو فراموش کن منم خیلی وقته فراموش کردم .. خودتم میدونی....

اون چیزی رو که بهم گفتی قول میدم عمل کنم مطمئن باش ... ممنون از بابت توصیه ی نارنجیت این

هشت سال دوستی خیلی خوش گذشت

 

بچه ها بدونین گروهمون ۴ کله پوکو فراموش نمیکنم و سردسته ی کله پوکا دلش براتون

خیلی تنگ میشه.....راستی یه آرم هم برای گروهمون درست کردم .......

امیدوارم بهترینها نصیبتون بشه و هر چی از خدا میخواین بهتون بده...خوشحالم از اینکه باهاتون بودم

.......................................................................................................................................

 

و اما بچه های دایره بسکتبال خیلی دوستون دارم هیچ وقت فراموشتون نمیکنم...

براتون ارزوی بهترینها رو میکنم....

 

بچه های گروه موشک خاطراتمونو فراموش نکنین ... یادتونو چقدر خندیدیم؟؟

هنوز عکسای کارگاه و دانشکده رو دارم... مطمئن باشین اگه سال دیگه با هم بودیم به جای رتبه ی

هفتم رتبه ی اول کشوری ساخت موشک و میاریم ...به امید ان روز طلایی

 

تقدیم به کسانی که نمیدانم در خاطرشان میمانم یا برایشان خاطره میشوم......

 

راستی روز کارنامه گرفتن میبینمتون

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:56 توسط نارنجی |
این یا اون ...؟!؟!؟!؟!
 

صبر کردن سخترین کاره ... سخت تر از اون فراموش کردنه ...

ولی سخت تر از اینا اینه که ندونی باید صبر کنی یا فراموش کنی

                                           نارنجی

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 20:29 توسط نارنجی |
 

یه عزیزی میگفت عشق رنگ سفیده ...میگفت خیلی باشکوهه...میگفت وقتی کسی رو دوست داشته

 باشی اسمون و یه جور دیگه میبینی...

یعنی همه اینو میگن  وقتی فکر میکنم میبینم راست میگن ولی حیف که نمیتونم درک کنم

نمیتونم درک کنم وقتی عاشق کسی باشی یعنی چی..فقط میدونم خیلی قشنگه

نظر شما چیه؟؟؟

به نظرتون عشق چه رنگیه؟.....

ولی همیشه به اونی که دوسش دارین بگین چه حسی نسبت بهش دارین

شاید بی تفاوتی..خیانت یا شایدم نامردی ببینین ولی در عوض عمری حسرت نگفتن و نمیخورین

شاید اون رفتاری رو که به نظر شما طرف مقابلتون بعد از شنیدن حرفاتون داره درست نباشه

به قول یه شاعر کسی که احساسشو بیان نکنه به عشق خیانت کرده

 

 نارنجي

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:27 توسط نارنجی |
 

 

زندگیم رنگ غروب بود واسه من طلوع کشیدی

من به انتها رسیدم واسه من شروع کشیدی

دستام و گرفتی و من دوباره امید رو دیدم

روی گلبرگای مریم نقش خوشبختی کشیدم

 

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم ....الان نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم

باید یکی از ما دو تا غرور میذاشت زیر پاش ....اروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش

 

هر رفیق راهی یکی دو روز همسفرم بود..ادعای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید..همه ی حواس و خرفش به دروغش نمی ارزید

چه اثر از نجابت چه ثمر از این رفاقت وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت

 

این شعراییه که یکی از دوستای قدیمیم قبلا برام نوشته بود

منم برای اینکه یادی ازش کرده باشم اینجا نوشتمش....

 

امیدوارم با دیدنش خوشحال بشه...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:16 توسط نارنجی |
خداحافظ ...
 

سلام

 

چقدر سخته از کسایی که دوسشون داری بگذری

چقدر سخته لحظات و خاطراتی رو که دوست داری همیشه تکرار بشه

تموم بشن و مجبور باشی فقط حسرت بخوری........

چقدر سخته با کسایی یه عالمه خاطره بسازی که در نبودشون دلتنگشون میشی...

ما یه گروه دوستی هستیم.....

(به جز ۴ کله پوک) البته ۴ کله پوک هم عضوی از این گروه هستن....

یه گروه دوستی که سه سال با هم بودن..اما حالا باید از هم جدا بشن.....

این قصه ای که میخوام براتون بگم قصه ی یه کلاس سی نفریه.....

سال اول سی نفر توی یه کلاس بودن...شناختی نسبت به هم نداشتن..ولی باز با هم بودن

سال دوم دوباره پیش هم اومدن...و روزای شیرینشونو تکرار کردن

توی این سال کلی به هم عادت کردن..با غم هم غمگین میشدن..با شادی هم شاد میشدن

و بودن در کنار هم براشون بهترین بود

زبانزد کل مدرسه توی درس توی اخلاق بچه های درس خونی که همه دوسشون داشتن

و اونا هم همدیگه رو دوست داشتن

سال دوم گذشت به امید این که سال سوم دوباره پیش هم باشن تابستونو گذروندن

اما غافل از این که ما رو جدا کردن نصف یک کلاس نصف دیگه یه کلاس دیگه

سال سوم پایه ثابتمون بیست نفر شد

ما رو از هم جدا کردن و ما فقط زنگای تفریح با هم بودیم

توی دایره بسکتبال مدرسمون جمع میشدیم

هرچی به دبیرا گفتیم فایده ای نداشت

میگفتن نمیشه با هم باشین.................ما هم مجبور شدیم خودمونو با شرایط وقف بدیم

شاید بگین اینا مسخره بازیه..بچه بازیه

ولی هرگز نمیتونین ماها رو درک کنین...چون ما همیشه با هم بودیم .. و خاطره هایی رو ساختیم

که نگفتنیه....

امسال که سال نهاییه و هر کی یه طرف میره...

ولی همیشه به یاد همیم....همیشه

برام سخته ازشون جدا بشم...اگه ما موفق میشدیم اگه شر و شیطون میشدیم اگه بچه مثبت میشدیم

اگه شلوغ و حرف گوش نکن میشدیم اگه اتیش میسوزوندیم

اگه میخندیدیم اگه .................... همش با هم دیگه بودیم

خیلی دوستون دارم و همیشه براتو بهترین ها رو میخوام....

امیدوارم به همه ی ارزوهای قشنگتون برسین

هیچ وقت فراموشتون نمیکنم

 

امیدوارم وقتی این پست و میخونین خاطره های قشنگمونو تداعی کنین

بازم میگم دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه

و امیدوارم همیشه شاد و مهربون باشین

 

تقدیم به دوستای عزیز دایره بسکتبال

                       

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:58 توسط نارنجی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا