سلام
توی این مدتی که بودم اتفاقات زیادی افتاد ......
مهم ترین اتفاق این بود که ۱۸ اسفند تولدم بود......
بیشترشون خوب بود تا بد...از این بابت خیلی خوشحالم![]()
راستی سال نو مبارک.....
من این وبلاگ رو واسه ی دل خودم مینویسم................
تولدم مبارکککککککککککککککککککککک
خیلی زود بود نه؟؟
این متن رو بخاطر تولدم ( که گذشت ) می نویسم ..............
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و رویایی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم... تمام شب
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: "دلم حیران و سرگردان یک چشم طلایی است..."
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم....نمیدانم
چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا
تا کی چرا؟؟ ولی رفتی...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بال عایش غرق در اندوه حسرت شد...
و بعد از رفتنت نمی دانم چرا شاید به رسم عادت پروانگی مان
باز هم برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...............................
نمی دانم چرا رفتی...............؟؟؟
این شعر رو دوست جونم غزل بهم هدیه داده منم هدیه می دم به اونایی که میان و به
وبم سر میزنن....مثه دوستام و خانوادم .................
این شعر برام یه حس غریبی داره .... خیلی غریب.....واسه همینم خیلی دوسش دارم....
امیدوارم سال خوبی داشته باشید
و به همه ی آرمان ها و آرزوهای قشنگ قشنگتون برسین....
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
